تقديم به ان كه دارمش دوست
چشمهایم به راه است تا در آستانه ی غروب دلم نسیمی خنک بر افسردگی لبهایم تازگی کند چشمهایم به راه است در انتظارچشمی که پا نهد بر سنگلاخ های درونم که عطر زیبای گلها را برایم به ارمغان آورد تا در کبودی غروبی تنگ امید زندگی دوباره را با چنگ حسرتم نوازش کنم اما سالها با این امید شبها را با روزها یاری میکنم و شاهد چیرگی زمان بر آنها میشوم تا شاید به بوی زیبای تو چشمهایم دوباره روشن شود از خواب تاریک نا امیدی و و باز هم برای همراهی شب و روزها آماده شوم نمیدانم شاید رسیدن به تو به اندازه ی انتظارت شیرین نباشد اما بازهم دوباره با چشمهای پر از خون می خندم به آینده ی روشن.
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت
17:41 توسط محسن التزامي| |
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


ABOUT

